تبليغاتX
دلاله

دلاله

هنری

چقدر ببینم از خورشید خون میچکد

وقتی زمین نمیتواند

بهار را

در خود نگه دارد

و

 پرنده

دلتنگ ایل باشد

نه دلتنگ کوچ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:32  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

آرام می خوابم

بر رودهایی که عکس ستارگان را با خود می برند

دختر خوب شمعدانیها...

من را ببر به دهکده چشمهایت

سربازها بی تفنگ میمیرند

زخمهایت را

دردهایت را

به من بده

پاسبان خوب بقچه سرخ دلم

خودم هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 9:38  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

کلاغ باشی یا قناری!

 چه فرق می کند!؟

 وقتی قفسها

 پروازت را هاشور می زنند

پس دلواپسی چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 18:34  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

هوای خوبی نیست آغا . عاشق شدن گناه بزرگی است !در این راه نه آسمان را به ما می دهند و نه زمین را اینجا حتی جای خوبی هم نیست . درختها پلاک دارند و جنگل تنها یک رویا برای خیابان است . هر روز شاخه ای را می برند و سایه ها بی اعتبار می شوند. هیچ درختی نمی تواند قایم شود باد که بیاید زود لو می رود  .

نه آغا! هوا هوای خوبی برای عاشق شدن نیست . زمین می لرزد و زمان روی خاک مرده ی دلها می ماسد. رقاصکها شرم نمی کنند وسط میدان ساعت تند و تند شیلنگ تخته می اندازند و لحظه تابوت ثانیه را به دوش می کشد . غربت بدی است کرمها پیله می خواهند تا به اعتبار قانون پروانه شدن کسی نگاهشان کند.

ما که همان اول گفتیم هوا هوای خوبی نیست برگرد‌ لب این جاده جلوی چشم خورشید خانوم دستهای مرموزی تابلوی طلوع ممنوع مترسک نصب کرده اند و تاریکی انگشتهای باریکش را در زندگی فرو کرده است .

مزدورهای مقوایی نمیگذارند درختی سر پا بایستد تا ما قدم بزنیم غربت بدی است . این مزدورها بطن حادثه را فاجعه آفریدند . ببین الان که هوا جواب نمی دهد شاید یک روز پاییزی دوباره باران بیاید ریشه ها آب بخورند رنگین کمان کمان بزند ما روی آن سر بخوریم ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

 

 ماه بیبی دلم برای تو تنگ شده است

باران که بارید گفتم سال سال خوبی است

چشمهای تیله ای ام از حدقه بیرون افتاد

و

حرمت دوزخ شکست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:8  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

هوای لکاته ایست

طلوع ممنوع مترسک

این عشیره باید پرپر بزند

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:22  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

آفتاب ولو شده بود کف حیاط

و کودکان ولگردش

پشت به سایه های تابستان

صورت خداوندگارشان را بند می انداختند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:15  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

تو در راس این دو خط موازی

چشمهایم عادت کرده اند که دوره کنند ساحل را

آبرفتهای قدیمی که کف ساحل ماسیده اند در کفشان را دیده ای

من تاول می خورم

دار می زنی

باکرگی دیروز تنم را

می شکنم

خدای من به من اقتدا کن

و برای ابهتم 

... رکعت نماز بخوان

وضو لازم نیست تو خود خدایی

فقط یک هشدار کوچک

باکرگی ام را زوزه نکشی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:6  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

در متن جاده می رود وسنگ می زند                          بر سایه اش غروب سفر چنگ می زند

اینجا کجاست همسفر خانگی که مرگ                        در شهر باد جیغ می کشد وسنگ می زند

مردم کجای خاطره ها جان سپرده اید                          وقتی که تیغهای شما زنگ می زند

خورشید کشته می شود در این کمین شب                 وقتی که بر تمام جهان رنگ می زند

مردی که از جنوب رهایی وزیده بود                             بر سایه اش غروب سفر چنگ می زند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:1  توسط فاطمه سعادت نصری  | 

و آفتاب اسیر می کند فراخی جاده را در خود

و می پیچد چونان کانون باد

در چشمهای قهوه زار دختری از جنوب

که می وزد

جادو از چین واچینهای نگاهش

 در مسیری که می رود خورشید

روزهای داغدار

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط فاطمه سعادت نصری  |