وقتی زمین نمیتواند
بهار را
در خود نگه دارد
و
پرنده
دلتنگ ایل باشد
نه دلتنگ کوچ
هنری
وقتی زمین نمیتواند
بهار را
در خود نگه دارد
و
پرنده
دلتنگ ایل باشد
نه دلتنگ کوچ
بر رودهایی که عکس ستارگان را با خود می برند
دختر خوب شمعدانیها...
من را ببر به دهکده چشمهایت
سربازها بی تفنگ میمیرند
زخمهایت را
دردهایت را
به من بده
پاسبان خوب بقچه سرخ دلم
خودم هستم
چه فرق می کند!؟
وقتی قفسها
پروازت را هاشور می زنند
پس دلواپسی چرا؟
نه آغا! هوا هوای خوبی برای عاشق شدن نیست . زمین می لرزد و زمان روی خاک مرده ی دلها می ماسد. رقاصکها شرم نمی کنند وسط میدان ساعت تند و تند شیلنگ تخته می اندازند و لحظه تابوت ثانیه را به دوش می کشد . غربت بدی است کرمها پیله می خواهند تا به اعتبار قانون پروانه شدن کسی نگاهشان کند.
ما که همان اول گفتیم هوا هوای خوبی نیست برگرد لب این جاده جلوی چشم خورشید خانوم دستهای مرموزی تابلوی طلوع ممنوع مترسک نصب کرده اند و تاریکی انگشتهای باریکش را در زندگی فرو کرده است .
مزدورهای مقوایی نمیگذارند درختی سر پا بایستد تا ما قدم بزنیم غربت بدی است . این مزدورها بطن حادثه را فاجعه آفریدند . ببین الان که هوا جواب نمی دهد شاید یک روز پاییزی دوباره باران بیاید ریشه ها آب بخورند رنگین کمان کمان بزند ما روی آن سر بخوریم ...
ماه بیبی دلم برای تو تنگ شده است
باران که بارید گفتم سال سال خوبی است
چشمهای تیله ای ام از حدقه بیرون افتاد
و
حرمت دوزخ شکست
طلوع ممنوع مترسک
این عشیره باید پرپر بزند
و کودکان ولگردش
پشت به سایه های تابستان
صورت خداوندگارشان را بند می انداختند
چشمهایم عادت کرده اند که دوره کنند ساحل را
آبرفتهای قدیمی که کف ساحل ماسیده اند در کفشان را دیده ای
من تاول می خورم
دار می زنی
باکرگی دیروز تنم را
می شکنم
خدای من به من اقتدا کن
و برای ابهتم
... رکعت نماز بخوان
وضو لازم نیست تو خود خدایی
فقط یک هشدار کوچک
باکرگی ام را زوزه نکشی
اینجا کجاست همسفر خانگی که مرگ در شهر باد جیغ می کشد وسنگ می زند
مردم کجای خاطره ها جان سپرده اید وقتی که تیغهای شما زنگ می زند
خورشید کشته می شود در این کمین شب وقتی که بر تمام جهان رنگ می زند
مردی که از جنوب رهایی وزیده بود بر سایه اش غروب سفر چنگ می زند
و می پیچد چونان کانون باد
در چشمهای قهوه زار دختری از جنوب
که می وزد
جادو از چین واچینهای نگاهش
در مسیری که می رود خورشید
روزهای داغدار